قدیم تر ها را ...
یادتان هست آقاجان!؟
کل عشق مان این بود که !عید شود تا برویم وسط شهر... چرخی بزنیم!شربتی و گل و شیرینی و صدای مولودیه " اباصالح !اباصالح !گل نرگس "ی که هنوز در گوشم می خواند و ... از وسط این چراغانی های هیجان انگیز جنوب شهر رد شویم و خلاصه مثل [...] صفا کنیم !
جای تان خالی آقا جان! صفای کودکی مان عجب حالی داشت ؟!
چقدر ته دلمان حول داشتیم که اگر از آن سیصد و سیزده نفر نشویم ! چه بلایی سرمان می آید؟! انگار در آن روز ها انگار که بودی و جایتان هم خالی نبود آقاجان که خیال مان راحت بود ! [بچه دورغ نمی گوید]!!
اما جايتان خالي آقا جان!
پارسال همين موقع ها...! در حسينيه ي پادگان شهداي كرمانشاه !با كله اي كچل! لباس هاي بد قواره و البته [مقدس سربازي] ؟! سه هزار و چهارصد نفر موجود متحد الشكل را ريختند در يه سالن مثل [گوسفند]! نه از اقاي مداح معروف! خبري بود و نه البته از ترانه هاي معروف تر* ! آن ور آبي...
در بي نظمي ترين حالت ممكن كه حداكثر توفير اش ، يك ساعت تاخير در خاموشي بود ! يك جشن ، ساده ، دور از شهر ، کمی هم غریب...
اما جايتان خالي آقا جان! باز هم انصافا چه حالي هم داد! شايد فكر كني كه توهمی شده بودم از غم غربت و دوري از منزل و ...![خودت که می دانی ! اینطور نبود!]
اصلا خودت بايد مي بودي و مي ديدی ! كه انگار سربازان واقعي ات آنجا جمع شده بودند... شاید هم بودی چه می دانم! [اصلا به من چه]؟!
اما امسال را نمی دانم!
امسال را نمی دانم چه مرگم شده بود !؟ كه شب نيمه شعبان و روز نيمه شعبان و يه روز پس و يه روز پيش نيمه شعبان شعبان اش را مثل [....] در خانه خوابيديدم و بيخيال جشن و مشن و هيات و زيارت و حتي يه ريسه و پرچم دمه در ! و خلاصه کلا بیخیال زنده نگاه داشتن شعائر اسلامی و مفهوم انتظار و چه می دانم؟! اینها ...
انصافا جاي تان خالي آقاجان! چه حالي هم داد!**
*یاده یک آهنگ با مسما افتادم! که شاعر می گوید: پارسال غروب دسته جمی رفته بودیم زیاااااااارت دٍ دٍه دٍه ه ه ه ه دٍن! [نمی دانم چه ربطی داشت!]
** راستی آقاجان !ما که خواب بودیم ! اما ظاهرا که در شهر [خیلی ها] با جشن و پاکوبی منتظرتان بودند! ای کاش همیشه جایتان خالی باشد...
*** چه فرقی می کند؟! تو بگو آآه آقا بیا! و من بگویم آاه آقا آقاجان نیا!
بعضی وقتی ها گل و گلاب و چراغانی یک کوچه و بوی گند اسپند ! حالم را بهم می زند